روزها گذشت و رستم بزرگ و بزرگ تر شد. چون به نوجوانی رسید، روزی با پدرش در بوستانی نشسته بود که زال از او خواست تا دل سپاهیان را با دهش و بخشش شاد کند.
زال که به خوابگاه رفت، رستم برخاست و زر و گوهر و اسب های تیزپا به سپاهیان و پهلوان بخشید. آنگاه خود نیز به خوابگاه رفت تا بیارامد. هنوز چشم بر هم نگذاشته بود که ناگهان صدای هولناکی شنید.
رستم از جا برخاست و به جستجوی صدا از خوابگاه بیرون امد. سپاهیان به او گفتند: پیل سپید که یکی از پیل های زال است، از بند گریخته و به مردم آسیب بی شماری رسانده است.
رستم چون سخن آنان را شنید، بی درنگ گرز گران سام را برداشت و به سوی پیل سپید شتافت. چون چشم پیل به رستم افتاد، به سویش دوید و خواست که با خرطوم طویلش به رستم آسیب بزند. که رستم تهمتن با گرز گران چنان بر سرش کوفت که پیکر بلند و قوی اش خمیده و ناتوان گشت و مرد.