رستم که سخن پدر شنید، بی درنگ ببریان بر تن کرد و گرز و شمشیرش را برداشت و سوار بر رخش قدم در راهی گذاشت کوتاه اما بسیار دشوار. راهی به سوی دیار دیوان.
چون راه بسیاری را پیمود، گرسنگی و خستگی بر او چیره شد. پس در بیشه زاری فرود آمد و به شکار گورخری پرداخت. سپس آن را در آتشی که افروخته بود کباب کرد و خورد.