چون داغ عشق سهراب بر چهره اش نمایان شد، هومان، سردار به نام تورانی دریافت که پهلوان جوان به دام عشق ماهرخی گرفتار گشته است. پس لب به سخن گشود و گفت: رسم جهانگیری و سروری چنین نیست که شیرمرد دلاوری چون تو از مهر و عشق ماهرویی غمین و پریشان شود. به خاطر داشته باش که ما برای انجام چه کاری به ایران لشکر کشیده ایم.
اکنون که دژ را فتح کرده ایم، کی کاووس به همراه رستم شیردل، گیو، توس و فرهاد به پیکارمان می ایند. حال که دل پهلوان ما به مهر پری پیکری گرفتار گشته است، چگونه می تواند به نبرد با ایرانیان برخیزد؟ اما اگر در این جنگ پیروز شوی و تاج و تخت به دست آری، آنگاه هزاران ماهرو به ستایش تو می پردازند.
چون سهراب گوش به پند و اندرز هومان سپرد، جانش بیدار شد. از سویی دیگر کی کاووس گیو را به همراه نامه ای سوی رستم فرستاد تا بار دیگر گره از کار ایران و ایران زمین بگشاید. چون کسی را یارای نبرد با سهراب نبود مگر رستم.