هنگام آن فرارسیده بود که ایرانیان پیش از این که به جنگ تورانیان بشتابند، برای سرزمین خود شهریاری شایسته برگزینند. زال که با موبدان و بزرگان کشور هم اندیشه بود، می دانست که از نژاد فریدون، جوانی در دامن البرز کوه روزگار می گذراند به نام کی قباد. پس رستم را فرستاد تا نشانش را بیابد.
رستم با یار وفادارش رخش راهی البرزکوه شد. در میان راه با سپاهی از تورانیان به جنگ پرداخت و یک تنه دمار از روزگارشان درآورد.
چون خبر دلیری و پیروزی رستم به افراسیاب رسید، سردار زبردست خود، قلون را به همراه سپاهی از نیزه داران ماهرش پی رستم فرستاد تا او را گرفتار سازند و به بند کشند.
رستم راه البرز کوه را پیمود تا به آبادی سرسبز و خرمی رسید. در آن آبادی خلقی را دید که به دور تخت زرینی گرد آمدند و بر آن تخت زرین جوانی یافت خوش چهره و برنا.
رستم نام و نشان کی قباد را از آن جوان جویا شد. جوان از رستم خواست که از اسبش فرود آید و به آنها بپیوندد. رستم از رخش فرود آمد و به کنار جوان رفت. جوان با خوش رویی بسیار از او استقبال کرد و گفت: نام و نشان کی قباد را از من پرسیدی. تو این نام را از چه کسی به خاطر داری؟
رستم پاسخ داد: پدرم زال مرا به جستجوی کی قباد فرستاده تا او را همراه خود ببرم و بر تخت پادشاهی بنشانم.
از این گفته رستم جوان دلیر و برنا خندید و گفت: آن کسی که به دنبالش آمدی منم. کی قباد از نژاد فریدون شاه.
رستم از این که کی قباد را یافته بود بسیار شاد شد و بر آن جوان خوش چهره آفرین گفت و هر دو سوار بر اسب به سوی زال روانه شدند. اما در میان راه بود که به سپاه قلون برخوردند و جنگ سختی میان آن دو در افتاد.
کی قباد خواست که همراهان خود را به یاری رستم بفرستد اما رستم گفت: جز دل شیر و گرز گران و بازوی نورمندم یار و یاوری نمی خواهم که خداوند جهان آفرین نگهدار من است.
در اندک زمانی رستم، قلون و نیزه داران زبردستش را نابود کرد و راهی شد. هوا تاریک شده بود که آن دو به زال رسیدند. پس از چند روز جشن و سرور، آنگاه کی قباد جوان را بر تخت پادشاهی نشاندند و تاج کیانی بر سرش گذاشتند.
چون شادمانی ها به سر آمد، از بارگاه شاه، جارچیان، پهلوانان ایران زمین را ندا دادند که اکنون زمان جنگ با ترکان و تورانیان فرارسیده و خود را آماده سازید.