دو پهلوان چو شیران غران برهم آویختند و کشتی گرفتند. آنچنان که جوی خون و عرق از تنشان روان شد. سرانجام سهراب جوان کمربند رستم را گرفت و پهلوان را بر زمین کوباند. آنگاه بر سینه اش نشست و تا خواست با خنجر آبگونش سر رستم را از تنش جدا سازد، جهان پهلوان از او امان خواست.
ای دلاور دست بدار که این رسم و آیین جوانمردی نیست. چون نخستین بار هماوردت را به خاک زدی، او را نکش. پس دیگر بار با او کشتی بگیر و چون سرش را بر خاک مالیدی، دمار از روزگارش در بیاور.
سهراب پند پهلوان پیر را پذیرفت و راهی شکار شد. رستم که از چنگال مرگ گریخته بود، خود را به چشمه ای رساند و تن و جان به آب چشمه شستشو داد و به ستایش پروردگار ایستاد.
پس نالید و گفت: ای کردگار جهان آفرین از تو می خواهم که زور و نیروی نخست را به من بازگردانی. خداوند تمنای رستم را پذیرفت و نیروی نخستین را به او بازگرداند.
آنگاه جهان پهلوان بار دیگر به میدان نبرد شتافت و چون سهراب او را دید گفت: مگر از جانت سیر شده ای که بار دیگر به میدان رزم آمدی؟
رستم به او گفت: ای پهلوان، تو غره جوانی ات شده ای و این گونه سخن می گویی. حال ببین که این پیرمرد دلیر چه به روزت می آورد.