بخش سی و هفتم : خان هفتم، کشته شدن دیو سپید به دست رستم

گنجینه صوتی اشعار

 

رستم، کی کاووس و یارانش را بدرود گفت و به همراهی اولاد سوار بر رخش شد و سوی منزلگه دیو سپید شتافت. چون رخش به آن هفت کوه رسید، رستم با نره غولان بی شماری به جنگ پرداخت و در اندک زمانی نابودشان ساخت.

 

 آنگاه راز پیروزی بر دیو سپید را از اولاد جویا شد. اولاد گفت: پهلوان، چون زمین از تابش خورشید گرم شد، خواب به دیدگان دیو سپید می آید و او آرام می گیرد. چون دیو آرام گرفت، تو می توانی بر او بتازی و با شمشیر سر از تنش جدا کنی.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 رستم چنان کرد که اولاد گفت. چون نیمروز شد و زمین از تابش آفتاب گرم، رستم اولاد را بر درختی بست و خود سوار بر رخش با گرز گران و تیر و شمشیر به قلب سپاه دیوان زد و آنان را هلاک کرد.

 

 آنگاه به غار هولناکی رسید و چشمانش جز سیاهی و تیرگی چیزی ندید. چون چشمش به سیاهی خو گرفت، دیو سپید را یافت که در خواب فرورفته. پس در کشتنش شتابی نکرد.

 

لحظه ای گذشت و از رستم چنان خروشی برآمد که از پژواکش دیو سپید هراسان از خواب بیدار شد و به جنگ با او پرداخت. بی درنگ سنگ آسیابی را به دست گرفت و به سان دودی سوی رستم دوید.

 

هراس بود که از خشم دیو بر دل جهان پهلوان افتاد اما هرگز خودش را نباخت. تیغ تیز را از میان برآورد و بر جان و تن دیو سپید کشید. به نیروی رستم یک دست و پای دیو از تنش جدا شد. اما او همچنان به نبرد با رستم ادامه داد.

 

 جان رستم از چنگ و دندان دیو زخم های گران برداشت اما سرانجام جهان پهلوان دیو را چنان بر زمین کوبان که جان و روان از تنش بیرون شد. آنگاه با خنجری تیز سینه دیو را درید و جگرش را بیرون کشید.

 

 نره دیوان چون نبرد و خشم رستم دیدند، از میدان کارزار گریختند و به هر سو پناه بردند. چون عمر دیو سپید به پایان رسید، رستم از غار بیرون آمد و جامه خیس از خونش را از تن درآورد و زخم و خون تن را با آبی زلال شستشو داد و جای پاکی جست برای نماز و ستایش آفریدگار بزرگ.

 

 آنگاه سر بر خاک نهاد و گفت: ای دادگر جهان آفرین، تویی که به وقت سختی پناه بندگانی و این تویی که دلاوری و شکوه به رستم بخشیدی. رستم به هر جا که رو می کند، بخشش و دادگری تو را می بیند.

 

 چون ستایش خدای را به جا آورد، با پهلوان اولاد راهی جایگاه کی کاووس و یارانش شد. در میان راه، اولاد بار دیگر رستم را به یاد عهد و پیمانی انداخت که با او بسته بود. رستم پاسخ داد که به پیمان خود وفادارم و دیری نمی گذرد که شاه مازندران را از تخت شاهی به زیر می کشم و فرمانروایی آن دیار را به تو می سپارم.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *