بخش سی و چهارم : خان چهارم، کشته شدن زن جادوگر به دست رستم
چون سیاهی رخت بربست و سپیدی سر زد، رستم سوار بر رخش راهی شد و از بیابان های گرم و سوزان گذشت. چون خورشید سرخ فام شد و گرد خونینش بر دشت و دمن ریخت، رستم به چشمه ای رسید با ابی زلال که در هر سویش تا چشم کار میکرد گل بود و گیاه.
او آنسوتر چشمه، خوانی گسترده دید که با میشی بریان، نان و نمک و شربت و میوه ها آراسته شده بود. در کنار خان ساز تنبوری بود. رستم از رخش به زیر آمد و بر خان نشست و از خوردنی ها خورد و نوشید.
آنگاه تنبور را برداشت و رودی نواخت و چنین خواند که
آواره بدنشان رستم است
همه جای جنگ است میدان او
بیابان و کوه است بستان او
همیشه به جنگ نهنگ اندرم
و یا با پلنگان ب جنگ اندرم
در آن میان ناگهان پریچهری در برابرش نمایان شد. پهلوان جوانان از این که در چنین بیابان خشک و سوزانی، چشمه آبی زلال، خوانی گسترده و زیبارویی دل فریب یافته، خدا را سپاس گفت و نامی یزدان بر زبان آورد.
زن زیباروی چون نام یزدان شنید، در چشم زدنی به پیرزنی زشت روی بدل شد. رستم پی برد که او جادوگر است و جادوگران تاب و تحمل شنیدن نام یزدان ندارند. پیرزن جادوگر به سرعت باد از چنگال رستم می گریخت که ناگهان رستم کمندی انداخت و او را به بند کشید و با شمشیر جانش را به دو نیم کرد.