پس دیگر بار، دو پهلوان در دشت نبرد به کشتی پرداختند. از بخت بد، نیروی سهراب به زوال رفته بود. جهان پهلوان سهراب را بالای سر گرفت و چنان بر زمین کوباند که جان جوانش از درد به رنج افتاد.
رستم بی درنگ تیغ تیز از میان برکشید و پهلوی پور خردمندش را درید. سهراب به به خون آغشته، آه داغی از دل برآورد و گفت: دریغا که آرزوی دیدن روی پدر را با خود به خاک می برم. اما تو بدان که اگر ماهی دریا شوی یا چون شب در سیاهی و تاریکی نهان شوی، پدرم کین مرا از تو خواهد گرفت. می دانم که از آن همه دلاور و پهلوان کسی هست که خبر مرگ مرا به رستم برساند و به او بگوید که پسرش سهراب به دست تو کشته شده.
جهان پهلوان چون سخنان سهراب شنید، بیهوش شد و دنیا پیش چشمانش تیره و تار گشت. چون به هوش آمد، با ناله و زاری از سهراب پرسید که از رستم چه نشان داری؟ بگو که رستم گردن شکسته منم. کاش که نامم در زمین گم شود و پور سام بر ماتمم نشیند.
آنگاه خروشید و نالید و سوخت. سهراب چون دانست که هماوردش رستم است، بیهوش شد و چون به هوش آمد، با نرمی به پدر گفت: بسیار کوشیدم تا مهرت را به دست آورم اما تو کوتاه نیامدی. اکنون جامه از تنم بگشا و بازوبند پهلوانی ات را ببین.
تا چشم رستم به بازوبند افتاد، چون دیوانگان نالید و جامه بر تن درید. سهراب که بی قراری پدر می دید گفت: ای پدر، خود را میازار که آنچه بر ما گذشته تقدیر بوده و سرنوشت.
دیری گذشت و جهان پهلوان به لشکر بازنگشت. سوارانی از پی اش روان شدند و چون رخش را بی او یافتند، گمان کردند که رستم به دست سهراب کشته شده است.
آنگاه سپاهیان به دستور کی کاووس بر تورانیان حمله ور شدند و با آنان به نبرد پرداختند. چون هیاهوی نبرد به گوش سهراب رسید، از رستم خواست که مگذارد به تورانیان گزندی برسد.
چون سخن سهراب به آخر رسید، هوش از جانش رخت بست. جهان پهلوان با چشمی اشکبار سوی سپاه ایران شتافت. ایرانیان که رستم را بار دیگر زنده یافته بودند، شادمان شدند. اما تا چشمانش را پراشک و جامه اش را پرخون دیدند با شگفتی پرسیدند: ای جهان پهلوان بر تو چه گذشته که این چنین پریشان و آزرده ای؟
رستم با اشک و زاری داستان کشته شدن فرزندش را برای آنان باز گفت. آنان چو دانستند که بر او چه گذشته، خروشان و گریان شدند. آنگاه جهان پهلوان از آنان خواست تا دست از جنگ با تورانیان بکشند و به سپاهشان گزندی وارد نکنند.
رستم، زواره را فراخواند تا نزد هومان برود و این پیغام را به او برساند که ای هومان دیو سیرت، تو از بد ذاتی نشان مرا به فرزندم ندادی و این چنین جان و دیدگان مرا به آتش کشیدی.
زواره پیغام رستم را به هومان رساند و هومان، کوتاهی کار را از هژیر دانست و او را مقصر خواند. که اگر امروز را به سوگ سهراب نشسته ایم از بدذاتی و شومی هژیر است و بس.
زواره تا پیغام هومان را به رستم رساند، جهان پهلوان خروشید و به سوی هژیر تاخت و او را بر خاک زد و خواست که با خنجر آبگون سر از تنش جدا کند که بزرگان و پهلوانان پا درمیانی کردند و هژیر را از خشم رستم رها ساختند.
رستم تا بر بالین سهراب بازگشت، از فرط اندوه خنجر کشید و خواست که خود را بکشد اما گودرز پیر از در پند و اندرز وارد شد و گفت: اگر صدها گزند بر خود روا کنی از آن هیچ سود به سهراب نمی رسد. کسی نیست که از مرگ عزیزش اندوهگین مباشد.
به خواست جهان پهلوان، گودرز نزد کی کاووس شتافت تا او را از آنچه که بر رستم گذشته آگاه سازد و نوش دارو را که مرهم زخم های گران بود از او بگیرد. باشد که فرزند رستم از مرگ حتمی نجات یابد.
گودرز به تندی باد خود را به کی کاووس رساند و پیغام رستم را به او باز گفت. شهریار ایران که هنوز کین سهراب به دل داشت گفت: ارجمندتر از رستم مرا کس نیست اما چونان پهلوان گستاخ به نوشداروی من از مرگ رهایی یابد، بار دیگر با سری پرغرور سوی ما می تازد. هنوز دشنام هایش را از یاد نبرده ام که چگونه پیش سپاهیانم آبروی مرا بر باد داد.