چو تاریکی شب گذشت و سپیده سر زد، دو پهلوان بر سر قرار آمدند. سهراب با گشاده رویی به جهان پهلوان گفت: بیا تا تیر و شمشیر را بر زمین اندازیم و خلوتی گزینیم و دل از کین و خشم بشوییم که من مهرت به دل گرفته ام و از جنگیدن با تو شرمگینم. برای شناختنت به هر دری زده ام اما کسی نام و نژادت را با من نگفت. شاید تو رستم، پسر سام دستانی و من بی خبرم.
رستم پاسخ داد: ای پهلوان نوجوان تا دیروز از کشتی و زور آزمایی سخن می گفتی، امروز از مهر و سازش. بدان که من هرگز فریب مکرت را نخواهم خورد.
سهراب که از سخنان تلخ رستم دلش رنجیده بود، بار دیگر با او به نبرد پرداخت.