چون روزگاری سپری شد، اهریمن دست به کار شد و فریفتن آغاز کرد. این بار دیوی را از برای گمراهی و تباهی کی کاووس فرستاد. روزی از روزها که شهریار ایران آهنگ شکار کرده بود، دیو خود را به چهره غلامی درآورد و به نزد او رفت.
آنگاه بر شاه سجده کرد و گفت: شهریارا چون جهان و جهانیان را فتح کرده ای و شاهان و غلامان به زیر فرمان آورده ای، اینک زمان آن رسیده تا کاری را به انجام رسانی که نامت تا ابد جاودان شود و آن کار این است که به آسمان بروی تا به راز پیدایش شب و روز، گردش ماه و ستارگان و راز نهان جهان پی ببری.
شهریار ایران چون این سخنان را از غلام شنید، در اندیشه فرورفت و از آن روز به بعد سودای رفتن به آسمان در جان و تنش افتاد. آنگاه از دانایان خود خواست تا به او بگویند که از زمین تا آسمان چقدر راه است.
هر یک از آنان پاسخی به کی کاووس داد. آنگاه خود شاه دست به کار شد و دستور داد تا چند جوجه عقاب بیاورند و آنان را با گوشت بره و مرغ بپرورانند. آنگاه به فرمانش تختی زر اندود ساختند و عقابان تیز چنگال را بر چهار سوی تخت بستند.
کی کاووس بر تخت نشست و عقابان تخت او را به سوی آسمان بردند. آن قدر رفتند و رفتند تا سرانجام خسته شدند و در سرزمین آمل بر زمین فرود آمدند. شاه ایران که به جای شکوه و جلال، ندامت و پشیمانی در کف داشت، در بیشه ای نشست و به نیایش و راز و نیاز با پروردگار مشغول شد.
رستم، گیو، گودرز و توس چون به جستجوی شاه، جهان را زیر پا گذاشتند، او را در بیشه ای یافتند. پس گودرز در نهان به رستم گفت: در این جهان پادشاهی به خودکامگی کی کاووس ندیده ام. همه کارهایش چون دیوانگان نسنجیده و نادرست است.
آنگاه سرداران ایرانی ملامت کنان شهریار خود را به ایران زمین بازگرداندند و بر تخت پادشاهی اش نشاندند.