بخش بیست و نهم : کی کاووس در دام دیو سپید گرفتار می شود
چون شب فرارسید و جهان در سیاهی فرورفت، ناگهان بر خیمه و خرگاه سپاه ایرانیان بارانی از سنگ و خشت باریدن گرفت. پس تعداد بی شماری کشته شدند و بسیاری از آنان گریختند.
باریدن سنگ از آسمان هفت شبانه روز ادامه داشت تا بدانجا که از سپاه ایران کسی زنده نماند، مگر آنان که با کی کاووس به طلسم دیوان دچار گشته و توان بیناییشان را از دست داده بودند.
چون خورشید روز هفتم برآمد، دیو سپید خشمگین بر کی کاووس نمایان شد و گفت: توی بی خرد بی آنکه به وجود دیو سپید پی برده باشی، بر پادشاهی خود غره گشتی و با سپاهی گران به مازندران آمدی که آن را به چنگ آری.
آنگاه دوازده هزار دیو را به نگهبانی کی کاووس و اسیران ایرانی گماشت و به منزلگه خویش بازگشت. کی کاووس چون از نادانی و کار بیهوده خویش نادم و پشیمان گشته بود، سواری را به دور از چشم دیوان و دیوه سپید سوی زال فرستاد تا تدبیری بیندیشد.
چون این خبر به زال رسید، با دلی پر از اندوه رستم را فراخواند و گفت: اکنون که کی کاووس به طسم و جادوی دیوان گرفتار گشته، زمان آن رسیده که به رهایی اش بکوشی تا او را از گزند و آسیب دیوان برهانی.
اینک به مازندران برو و با گرز گرانت روزگار شاهان و دیوان آن دیار را سیاه کن و بدان که زان پس چنان نامدار می شوی که چون دیوان نام تو را بشنوند، بر خود می لرزند.