بخش یازدهم : گرشاسب جهان پهلوان

گنجینه صوتی اشعار

 

 جنگ همچنان ادامه داشت که ناگهان پهلوانی تورانی به نام شیرو به میدان رزم آمد و با پهلوانان ایرانی چنان درآویخت که هیچ یک از آنان را یارای نبرد با او نبود.

 

 همه گریختند. پهلوان تورانی در میدان نبرد خروشید و خطاب به پهلوانان ایرانی گفت: ای ایرانیان، شما را توان جنگ با من نیست. پس کوشش بیهوده مکنید و به سپهدارتان گرشاسب بگویید تا به میدان رزم آید. چون تنها اوست که همتای من است. که اگر به نبرد من آید، جامه اش را از خونش لاله گون می سازم.

 

 گرشاسب چون سخن شیروی را شنید، گرز گرانش را برکشید و به سوی میدان جنگ شتافت و چنان با گرزش بر فرق سر شیرو کوفت که گویی آن بیچاره هرگز از مادر زاده نشده بود.

 

سلم وتور چون دلاوری جهان پهلوان را دیدند، دریافتند که ادامه جنگ با ایرانیان ممکن نیست. زیرا در آن نبرد، ایرانیان با یاری گرشاسب پیروز شدند.

 

 پس تورانیان نقشه کشیدند که روزی بیارامند و چون تاریکی شب فرارسید، به سپاه ایرانیان شبیخون بزنند. سپاه ایران که از نقشه شوم تورانیان آگاه شده بودند، راه را بر آنان بستند و دگر بار جنگی میان تورانیان و ایرانیان درگرفت.

 

گنجینه صوتی اشعار

 

 تور سیاه دل که به چنگ منوچهر افتاده بود، خواست بگریزد که شهریار ایران زمین بر او تاخت و او را به زمین انداخت و با نیزه ای او را از پای درآورد. آنگاه سر تور را از تنش جدا کرد و با پیکی نزد فریدون فرستاد و خود راهی روم شد تا به جنگ با سلم بپردازد.

 

 سلم که از خبر مرگ تور و آمدن ایرج به روم هراسان شده بود تصمیم گرفت که در دژی خود را پنهان سازد. منوچهر خردمند از نقشه اش آگاه شد و آن دژ را یافت. آنگاه قارون را با شش هزار سپاهی بدان دژ فرستاد تا پیش از ورود سلم درش را بگشاید.

 

 قارون با فریب دژبان، در دژ را گشود و آن را فتح کرد و پرچم ایران را بر فراز دیوارهای دژ برافراشت. چون تاریکی رفت و خورشید در آسمان درخشید، دیگر نه دژی بود نه دژبانی.

 

 زمانی که سلم به نزدیکی دژ رسید، از ویرانی آن شگفت زده شد. در این هنگام بود که سپاهیان ایرانی از کمینگاه خود بیرون آمدند و به سلم و سپاهیانش هجوم آوردند.

 

 در میان سپاه رومی ها، پهلوانی بود کاکوی نام از نوادگان ضحاک ماردوش که به یاری سلم شتافت و نبرد را بر ایرانیان دشوار کرد. اما با دلیری و شجاعت منوچهرشاه کاکوی کشته شد.

 

 سلم که از روی ناچاری و ناامیدی به سوی دریا گریخته بود و می خواست با کشتی از آنجا بگریزد، به دست شهریار ایران افتاد و با تیغی گران، سر از تنش جدا شد.

 

 بدین ترتیب جنگ رومیان و ایرانیان به آخر رسید. منوچهر که سر سلم را با پیکی نزد فریدون فرستاده بود خود نیز از پی پیک روان شد و چون به ایوان شاهی رسید، فریدون با قلبی آکنده از شادی و سرور به پیشوازش شتافت.

 

 بر رخ زیبایش بوسه زد و تاج و تخت کیانی را به او سپرد. آنگاه سام را فراخواند و دست منوچهر را در دست او گذاشت و گفت: سام نریمان، روزگارم سر آمده. امروز فرداست که خواهم مرد. منوچهر، نبیره ام را به تو می سپارم. پس یاورش باش و هرگز او را تنها مگذار.

 

 پانصد سال از پادشاهی فریدون گذشت و او باقی عمرش را به سوگواری سه فرزند خویش گذراند. آنقدر گریست تا مرگش فرارسید. پس منوچهر هفت شبانه روز در مرگ جدش سوگواری کرد. آنگاه بر تخت نشست و پادشاهی آغاز کرد.

 

 سام جهان پهلوان به او گفت: شهریارا شاد باش که زین پس، جنگ و رزم و پاسداری ایران زمین با ماست.

 

تهیه شده در : تیناسافت

 

 

بازگشت به صفحه داستان های شاهنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *