بخش سی و پنجم : خان پنجم، گرفتار شدن اولاد پهلوان به دست رستم
رستم و رخش تا آنجا رفتند که به سرزمین ظلمت و تاریکی ها رسیدند. سرزمینی که در آن نه از ماه تابان خبری بود و نه از ستاره ی درخشان. چون از دل تاریکی گذشتند، به نور و روشنایی رسیدند. سرزمینی یافتند سرسبز و خوش آب و هوا.
رستم که از رنج سفر تنش خسته و جامه اش به خون آغشته بود، جامه از تن درآورد و در آفتاب پهن کرد. آنگاه از گیاهان آن دشت بستری ساخت و بر آن آرام گرفت و خوابید.
رخش نیز در نزدیک رستم به چرا بود که ناگهان دشتبانی او را دید و آشفته و ناسزاگویان به سویش دوید. چون به رخش و رستم رسید، با چوبی که در دست داشت چنان برپای جهان پهلوان کوبید که رستم ناگهان از خواب بیدار شد.
دشتبان با زبانی غریب و بیگانه رو به رستم کرد و گفت: چرا اسبت را در کشتزار من رها کردی و دست رنج و کشته های مرا نابود ساختی؟
رستم که نمی فهمید او چه می گوید از جسارت و گستاخی اش سخت برآشفت. از جای برخاست و گوش های دشتبان درمانده را کند و بر کف دستانش گذاشت. از آنجا که هر سرزمین و آبادی، بزرگ و فرمانروایی دارد، فرمانروای آن آبادی پهلوانی بود به نام اولاد.
دشتبان گوش بر کف نزد اولاد رفت و داد خواست. اولاد چون سخن های دشتبان را شنید از کار رستم خشمگین شد و با گروهی به قصد یافتنش راهی مرغزار شد. چون چشم رستم به اولاد و یارانش افتاد بر رخش سوار شد و یک تنه جنگ را آغاز کرد.
دیری نگذشت که سپاه اولاد را نابود ساخت و خود او را به بند کشید. رستم که از ریختن خون او چشم پوشی کرده بود، از اولاد خواست تا منزلگه دیو سپید، ارژنگدیو، بید، فولادقندی را نشان دهد. که اگر چنین کند او را رها می سازد و فرمانروایی مازندران را به او می سپارد و چون غیر از این کند، چشمانش را به جوی خونی بدل می کند.
اولاد از بیم جان پذیرفت تا سرزمین دیوان را به رستم نشان دهد.