یکی بود یکی نبود. پادشاهی بود که توی یه شهر بزرگ حکومت می کرد. این پادشاه یه دختر داشت که خیلی زیبا و دوست داشتنی بود. اون هرروز می رفت توی حیاط قصر و بازی می کرد. از وسط قصر پادشاه یه چشمه ی کوچیکی رد می شد.
شاهزاده همیشه می رفت کنار چشمه و بازی می کرد. یه روز که طبق معمول هرروز رفت و مشغول بازی کنار چشمه شد، خسته شد و تصمیم گرفت بره و روی کنده درختی که کنار چشمه بود بشینه و پاهاشو توی آب چشمه خنک کنه. شاهزاده رفت و کفشاشو درآورد و نشست. اما همینکه پاهاشو توی آب کرد ناگهان کفشش از کنارش لیز خورد و افتاد توی آب چشمه. شاهزاده کوچولو خیلی ناراحت شد بچه ها. خم شد تا دنبال لنگه کفشش بگرده. اما هرچی گشت نتونست اونو پیدا کنه. اون حالا دیگه مجبور بود پابرهنه تا قصر بره…
1 Comment
این قصه عالیه ممنون از شما 😃😃😄😄